توی دستشویی بودم و خیلی یهویی جوابم رو فهمیدم.
فهمیدم اگه بهم بگه چی بهش میگم.
فرق زیادی بین اینکه دلم نمیخواست بهم بگه با جوابی که الآن تقریباً توی ذهنمه نیست.
اون الآن داغه نمیفهمه، من که میفهمم.
حتی مطمئن نیستم که خودش مطمئن باشه.
در واقع میدونم که مطمئن نیست.
عجیبه اما. تمام این ماجرا برای من که نقش اصلیش م علامتسوال ئه!
یه زمانهایی فکر میکنم که شاید حتی نباید میذاشتم کار به همینجا بکشه.
اما این چیز مذمومی نیست در فرهنگ ما. اینکه یه دختر پیشنهادهای مختلفی در طول زندگیش داشته باشه.
خودم اما دلم راضی نبود که کسی بخواد توی این راه رنجی رو متحمل شه.
یعنی یه پیشنهاد همینجوری و گذرا وسط دانشگاه و خیابون و مسجد و اینور اونور، با کسی که فکرش چندین و چند روز درگیره و ... فرق داره خب.
دلم نمیخواست همچین درگیریای پیش بیاد برای کسی که قرار نیست تو ادامهی مسیر با من باشه.
فکر میکنم از سرش بیرون رفتم.
از کانالش لیو دادم، یه روز سین نکردم، و یه روز هم از تمام راههای ممکن برای فرار از روبهروشدن باهاش استفاده کردم.
میدونم یه روز زمان زیادی نیست، اما به نظرم عادت و شکست.
اینکه تا این موقع هم استوری نذاشته خودش علامت خوبی ئه. (حالا کاری ندارم که صبح گذاشت و اون م چی بود آخه!)
من اگه بزرگتر بودم، و شرایط کلیم بهتر بود، و زمان بیشتری از اینکه اون از رابطهش دراومده گذشته بود، و میدونستم که با شناخت کاملتری بهم احساس پیدا کرده، شاید میتونستم بهش فکر کنم.
اما حالا نه.
حالا ذهنم مدام درگیرشه. ذهنم درگیر اون ه. اما درگیر آینده نیست. خیلی بعید به نظرم میآد که بخواد تو آینده باهام باشه.
کار خدا معلوم نیست. ممکنه الآن هم هرکدوم بریم پی کارمون و یه موقع دیگه دوباره ماجرا کلید بخوره. اما اونی که من میبینم به نظرم میآد طاقتش کمه. - و البته که من مسئول این کمطاقتیش هم نیستم!-
به هر حال، فقط یه جمله میگم : «خدایا، ختم به خیرش کن.»
حن. •
برچسب:
نویسنده: نوید زارعی