شوقِ زخمِ دگر به جان دارد
دلِ مجروحِ نیمبسملِ من...
احساس میکنم اگه یه سرفه کنم، گرد و خاکه که از گلوم میریزه بیرون. یه جوری که انگار همه جا تاریک باشه و فقط اون گرد و خاکِ برخاسته از گلوی من دیده شه. [ بعد از اینکه این جمله رو تایپ کردم به معانی متعددش پی بردم. ]
الآن که تایپ میکنم شاید حتی، انگشتهام از بین چندین تار عنکبوت رد میشه تا برسه به یه حرف روی کیبورد.
میدونم که همیشه توی زندگیم، با روی کار اومدن هر شبکهی اجتماعیای، ردخور نداشته اصلاً، اما کم کمش دوتا اکانت اونجا ساختم.
وبلاگ؟ هووووووف. اونقدر تعداد وبهای تکنفره و گروهی و شخصیم زیاد بودن که حتی اسمها و آدرسهاشون -جز دو سه تا که برام خاص بودن و همونها هم چند ماه پیش دیلیت شدن - یادم نمیآد.
اما الآن...
الآن یه جورایی میتونم از فعلِ "پناهآوردن" استفاده کنم.
من پناهآوردم به وبلاگ از شر یک سری چیزِ اینستَوی(!).
پناهآوردم به وبلاگ برای بیشترنوشتن.
پناهآوردم به وبلاگ برای کمتردیدهشدن.
برای دیدهنشدن حتی.
حن. •
برچسب: منّانم,
نویسنده: نوید زارعی