فکر کنم خیلی.
اینکه میگم خیلی، یعنی واقعاً خیلی.
آره! واقعیت ماجرا این بود که من فکر میکردم با آدمی صحبت میکنم که درگیر رابطهست و طبعاً از اشاره کردن به بعضی چیزها یا راحتتر حرفزدنها فروگذار نکردم.
اینکه رابطهی اونها تموم شده، قطعاً ارتباطی به من نداره. واگرنه اون روز با خوندن اون شعر نمینشست گریه کنه. قبل از اینکه چیزی شروع شدهباشه.
اما اینکه بخوام باور کنم ایگرگ(یادم نمیآد اسمش چی بود) از ذهن اون پاک شده، احمقانهست دیگه. واگرنه گریه رو که برای عمهی من نکرده.
آدم خوبی ئه. اما الآن زوده.
هم برای من. هم برای اون. هم برای اینکه باور کنم تموم شدن رابطهش واقعی بوده.
هیچوقت فکرنمیکردم یه روزی بخوام بشینم راجع به همچین چیزی بنویسم.
این خاصیت وبلاگه، نه؟
درهرحال خوشحالم که هنوز وارد هیچ رابطهی جدیای نشدم و تا قبل ازاینکه بخواد هشتگِ فوراور بخوره، از شروع نشدنش خوشحال باقی میمونم.
اما اینکه هنوز اتفاقی نیفتاده، اینکه ممکنه چند روز دیگه، فقط چند روز دیگه، اتفاقی بیفته، اندکی برام نگرانکنندهست.
هرچند، با تدابیری که اندیشیدم(!) بعید میدونم به مرحلهی صحبت برسه کارش.
دیگه بسه. دلم نمیخواد ذهنم تا این اندازه درگیر باشه.فکر کردن به اینکه تونستم تا این حد فکرش رو درگیر کنم برام اعجاببرانگیزه. با این رابطهی کوتاه سالم محترمانهای که داشتیم، حتی نمیدونم چطور تونسته فکر کنه من و شناخته، چه برسه به اینکه دوستم داشته باشه یا ... ! برای کی مینویسم؟ برای خودم. من نباید آدرس اینجا رو به کسی بدم.
روزی هم احتمالاً دیلیت خواهد شد.
بدون گرفتن بکآپ. اینکه میگم دیلیت دقیقاً یعنی دیلیت.
یعنی دیلیت از فکر و ذهن و روح و جسم و جان.
به نظرم بعید میآد که بخواد واقعی باشه.
آخیش.
چقدر اینجا احساس راحتی و جولان میکنم!
توی اینستا، هی باید حواست باشه هرچیزی که میذاری، هر آدمی چه برداشتی میکنه و چقدر به خودش میگیره و چطور تفسیر میکنه.
به نظرم وقتی یه کتابی نوشته میشه، نویسندهش حتی اگه در مختصات [x,y] هم باشه، با مخاطبهای یکسانتری در مختصات [x+7^7289, y+7^7289] مواجهه، تا من توی اینستای نیموجبی با دویستوخوردهای فالوئر که فکر میکنم میشناسنم و میشناسمشون.
میخواستم دیاکتیو کنم اما به نظرم اومد کار جوگیرانهای ئه و ظن آدمهای اطرافم که دلم نمیخواد وارد این مسائلم بشن رو بیشتر میکنه.
عجالتاً سین و لایک هم نمیکنم تا چه شود.
فقط امیدوارم اینکه از کانالش لیو دادم، باعث نشه سر صحبت و باز کنه.
حن. •
برچسب:
نویسنده: نوید زارعی